قدم به قدم .... باد سرد به صورتم می زد و می رفت.... چشمهایم خسته و خسته تر....پاهایم سست و
سست تر.... به آسمون چشم می دوختم، پر از اشک می شد..... به خاطره گذشته.... بخاطره دل شکسته...
به خاطر پاییز.... بخاطره دریا..... بارون.... ماه و ستاره ها ولی دیگر تمام شده بود.... به خودم آمدم... پاهایم رو دیدم ... که رو به رویم رویه زمین هستند..... و خودم را دیدم که به دیوار آجری تکیه داده ام با چشمانی خسته .... گاه باز .... گاه بسته.... آجرهایی که پر از نوشته.... خاطره .... اشک.... دوری.... غصه....
دیوار می خواست فرو ریزد... می خواست از درون بگرید.... چون غصه داره .... قلب های زیادی بود.... خستگان زیادی بهش تکیه کرده اند.... حرفهای زیادی شنیده بود .... که می خواست فرو بریزد... تحملش تمام بود... ولی باز ایستاد و .... باز بود ..... برای من .... تو